پــــس چــــرا وقتــــي ;
"دلــــم" را شکستــــي ,
"دلــــت" نشکســــت ؟!!!
ديشب با خدا دعوايم شد با هم قهر کرديم
فکر کردم ديگر مرا دوست نداردرفتم گوشه اي
نشستم چند قطره اشک ريختم و خوابم برد
چند قطره اشک ريختم و خوابم برد
صبح که بيدار شدم مادرم گفت نميداني از ديشب
تا صبح چه " باراني " مي آمد .
انگار داروخانه هم ميداند كه زخم خورده ايم كه
هميشه باقيمانده ي پولمان را چسب زخم ميدهد

اگه همه ب تو ظلم کردن من با توام
اما اگه همه دوستت داشتن شرمنده
"منم" با اونهاهستم
من عاشـــق نيستــم...
فقط وقتـــي حرف تو مي شود...
دلم سيــگار مي خواهـــد...
تا بغضــم را با دود قورت بدهم...
هميــــــن...!!
هنوز برایت مینویسم
درست شبیه کودکی نابینا
که هر روز برای ماهی ِ قرمز ِ مُرده اش غذا میریزد
اِمـروز
جِـلـوي آيِـنـه
سـه تـآرِ مـوي سِـفيـد تـوي سَـرَم پِـيـدا کَـردَم
اَولـي
اينـجآ...
دُوُمـي
اينـجـآ...
وَ "سِـوُمـي"
هَـمـآن جـآيـي کـه يِـک بـآر اَنـگُـشتَـت
را فِشـآر دادي وَ گُـفتـي:
مَـن عـآشِقِتَـم اينـو تـو مَـغـزِت فـرو کُــ
از مادرم پرسیدم عشق چیست؟
لبخندی زد سرش را به سرم تکیه داد و چشمانم
را بوسید، با صدایی لرزان گفت:
عشق یعنی تو...
یعنی نگاه کردن به چشمان تو...
عشق یعنی اولین کلمه ی مادری که بر زبانت آوردی...
عــاشقــانـه هــایـم
تــمـامـی نــدارنــد !
وقــتـی تـــــــــــو..
بــــــــــــــهـتـریـن
"اتــــــفـاق"زنــدگـی ام هستی.
لحظه هایم مـــال تــو..
بـه قیمت صـفر " تومن"
همین که
"تـــو" کنـــار "مـن" باشی
ثروتمـندترین انسانـم..
1392
امـــــا ...
آدمهـــــا
بَــــد حــــالم رامیـــگیرند !!!
قانعم!!
او قسمت من نبود!!
مال مردم بود!!
قربان دلم
كه مال مردم خور نيست...
فکرشو کن...
اینهمه حرف روی کیبورد باشه ولی تو نتونی
اون چیری رو که میخوای...
اون چیزی که حرف دلته رو تایپش کنی...
سلامتی حرفای دلم و دلت که هیچکی ازش خبر نداره
بود اگر دلبستگی ما هم ز رنج این و آن
کاخ عیشی گوشه ی این خاکدان میساختیم
ما نمیخواهیم سامانی اگر سر داشتیم
تاکنون با هرچه میشد سایبان میساختیم
گربه دست وپای ما بند تعلق بسته بود
باعذاب زندگی چون دیگران می ساختیم
بی تو تنها گریه کردم تو شبای بی ستاره
انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره
در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم
زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم
من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم
انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره
ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره
دلم گرفته از این که می خواهم بخندم
اما نمی توانم
دلم گرفته از این قلم هم مرا یاری نمی کند
قلمی که با ریختن اشکهایم
دیگر تاب و توان نوشتن را ندارد
خدایا به خدا دلم گرفته
راحتم کن خدایا...
این روزها چنان محو نگاه ات شده ام
که گم می شود میان هزار تا تویی
و کمی دل آسوه تر از زیستن
آنگاه که بکر عاشقانه پیکر نیم مرده ات
ردایی می بخشد بر این تن عریان
آیه به آیه نزول می شود بهاری را
به وزن ترکهای لب حوض
آن را میتوان از نگاهت خواند
بی هیچ کلامی غرق در سکوت و محو تاریکی شب
تن به مناجات تندیس تو بر میخزد
در میان خیال آواره و باران خورده یک آغوش
بودنت را این چنین با خود قسمت خواهم کرد...!!
+دلدادگی یک فاجعه ی بزرگی ست به همین سادگی...!
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم.
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
ای دل بی یارم
تنها کس و کارم
دیدی ازم دل کند
اون که دوسش دارم
اون که یه عمری بود
غصش و میخوردم
دیدی چه راحت گفت
من تو دلش مردم
ای دل غمگینم
دیدی چه بیرحمه
معنی احساسو
دیدی نمیفهمه
ای دل غمدیدم
دیدی چه بیرحمه
معنی احساسو
دیدی نمیفهمه
رفت و شدم تنها
امااااااااااااااااااا
خوب میدونم نیست
اون تنهاااااااااااااااا
معنی دیگه از امشب هر شب
مهمونی دارم با غمها
آخ که چقد تنهام
سرد چقد دستام
سرشده صبر من
دست اونو میخوام
ای دل غمدیدم
دیدی چه بیرحمه
معنی احساسو
دیدی نمیفهمه
رفت و شدم تنها
امااااااااااااااااااا
خوب میدونم نیست
اون تنهاااااااااااااااا
معنی دیگه از امشب هر شب
مهمونی دارم با غمها
یگر خیالت آسوده ....!!همه ی احساسها را فروختم و به کناری نهادم جز آن صندلی که جای تو بود!شاید روزی که برگشتی٬خسته باشی ....
مانند شیشه
شکستنـــــم آسان بـــود . . .
ولی
دیگـــر به مــن دست نزن
این بار زخمی ات خواهم کرد
درد دارد !
وقــتـی می رود ؛
و هـمه می گــویـند : دوستـت نــداشـت ...
و تــو نمـی تــوانـی بـه هـمه ثــابـت كــنی ،
كه هــرشـب
بــا عـاشـقانـه هــایـش خـــوابت می كـــرد ... !!!
آنقدر راحت برایت « دوستت دارم » هایم را خرج کردم ... تو فکر کردی ارزان هستم !! غافل بودی ازانکه تو برای من چقدر گران تمام شده بودی
یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟ می نویستم برای آنکه باید باشد و نیست
شب بود ، شمع بود ، من بودم و غم … شب رفت ، شمع سوخت ، من موندم و غم …
من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم ، چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم .
شاید...!
ما انسانها با یکدیگر دوست میشویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال یاری کنیم.
با هم دوست میشویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم و خودمان هم شادی را مزمزه کنیم.
دوست میشویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سوی ابد.
ما...!
من نمیدانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟
من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم!
مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!
دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد!
من هر روزم را با عبارات تاکیدی و مثبت آغاز میکنم!
یک احساس خوبی با این کار در رگ هایم وول می خورد!
اما کافی است به خلا نبودنت فکر کنم
دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست!
لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برایم تعریف کن؟!لطفا!!
تو چه جوری میتوانی بی من زندگی کنی؟
تویی که سه قرن پیش میگفتی دوستت دارم.
تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان می کردی برایت ارزش دارم.
حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی چیست؟؟
این فقدان خواسته یا نا خواسته ات را ترجمه کن برایم.
شاید خمودگی دست از سرم بر دارد.
من این شهر شلوغ و غربت زده را نمیخواهم.
این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم.
دارم با پرنده ها و درختان بیگانه میشوم!
این بیگانگی بزرگترین فاجعه زندگی من است!
البته بعد از فاجعه کوچ کردن تو!!!
کاشکی دیر نشود!
کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد کاشکی!!
دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده عزیز روزهای زندگیم!
دلم برایت تنگ شده عزیزی که تکرار جمله دوستت دارم را به من آموخت!
چرا مرا نجات نمیدهی ازین همه دغدغه؟!!!
میبینی؟!سطر به سطر نوشته هایم لهجه شدید دلتنگی به خود گرفته اند؟!!!
راستی این نوشته ها را هنوز هم میخوانی؟!
اگر پاسخت آری است،کاری بکن که فلسفه دوستی،زیباترین فلسفه زندگیمان بشود!!!
فروش گردنبند فروش ساعت فروش نرم افزار
نظرات شما عزیزان: